HUGGER MUGGER: خاطره ي امشب
Free Web Hosting by Netfirms
Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms

September 08, 2003

خاطره ي امشب

امروز بابک زنگ زد.. من داشتم ميرفتم بيرون.. عجله هم داشتم.. فقط چند تا فحش و بد بيراهشو شنيدم و گرفتم که امشب واسه شام تلپيم بيرون..ميگفت "
فکر کردي همينجوري ميذاريم بري.. مهموني که ندادي .. حالا يه شام هم نميخواي بدي"
منم ديدم هيچ مدله نميشه پيچوندش.. واسه همين بهش گفتم که عصر وقتي از سر کار برگشت قرار مدارشو ميذاريم.. خلاصه قرار شد بريم رستوران ديدني ها رو به روي پارک ساعي. عصر خبر قطعيشو به سحر دادم و قرار شد ساعت ۷ منتظر من باشه که برم دنبالش.بعدشم قرار بود از اونجا با تاکسي بريم که ساعت ۷:۳۰ دم ديدني ها باشيم اما بابک زنگ زد رو موبايل سحر و گفت که آژانس گرفتم صبر کنيد ميام دنبالتون.اگه اين بابک رو ميديدين از خنده غش ميکردين. پسره واسه من آدم شده.. ديدم با کت شلوار نشسته تو ماشين و داره مياد.. منم که ترکيده بودم از خنده .. تا نشستيم تو ماشين آقا دراز آويز زينتيشو (کروات) انداخته عقب ميگه گره بزن اينو!!! منم يکي ۲ بار بيشتر اين کارو نکردم خلاصه هر چي زور زدم ديدم گره ش کج ميشه .. بابک هم سارا رو دعوت کرده بود و نميخواست جلو اون بي کروات بره !!! تلاش هاي من و سحر هم نتيجه نداد .. آخرش راننده ماشين گفت کروات رو بده به اين ماشين بغلي که واست گره بزنن ((: بابک هم از خدا خواسته شيشه رو داد پايين و با کمال پر رويي به خانومايي که تو ماشين بغل بودن گفت اگه ميشه اينو واسه من گره بزنين ((:
اون خانوما هم که گير داده بودن و ميگفتن دارين ميرين خواستگاري !!!من نميدونم کجاي قيافه ي من به آدم هايي ميخورد که بخوان برن خواستگاري واسه اين پسره ((:
طرفاي ساعت ۸ بود که بلاخره رسيديم به رستوران .. سارا هم نزديک ونک سوار کرديم .. خيلي شاکي شده بود ..چون مجبور شده بود نيم ساعت کنار خيابون منتظر ما بشه .. قيافه سارا و بابک عين مامان باباها شده بود .. من و سحر هم که نقش کودکان اين زوج جوان رو داشتيم! حسين هم دم در رستوران منتظر بود .. بلاخره رفتيم تو رستوران و ...........
اينجا هاشو بهتره نگم ... فقط اينو بگم که شانس آورديم صاب مغازه با اردنگي مارو ننداخت بيرون .. همشم زير سر منو حسين بود ((:‌ اين بابک هم هر دفه ما سوتي ميداديم يه جوري پيش سارا ماست ماليش ميکرد.. اما ديگه ماهيت اصلي ما لو رفت ..
موقع برگشتن از هم جدا شديم.. حسين که رفت خونشون .. بابک و سارا هم رفتن خونه سارا اينا.. من و سحر هم با هم رفتيم خونه......

پ.ن:دلم واسه ي همشون تنگ ميشه ... سحر .. حسين .. بابک .. همشون .. با تمام دلخوري هايي که بينمون پيش مياد اما آخر کار باز هم همديگرو دوست داريم .. دلم واسه ي دوست هاي واقعيم تنگ ميشه ... خيلي ... خيلي ... خيلي ... خيلي ...

Posted by saeid at September 8, 2003 07:54 PM

Comments

Post a comment










Remember personal info?